
در گذشته جوانی بودم مومن و دیندار، حریص در عبادت و پرهیزکار. یاد دارم
شبی مهمان زیادی در خانه داشتیم، من مشغول عبادت و شب زندهداری بودم و
مهمانها همه خوابیده بودند. به پدرم گفتم: هیچ کدام از مهمانها عبادتی نکردند
و قرآنی نخواندند، چنان در خواب غفلتند که گویا نخوابیدهاند بلکه مردهاند. پدر
که مرد میانهرویی بود گفت: پسرم تو هم اگر بخوابی بهتر است از این که در کار
خلق خدا دخالت کنی.بندگان مدعی فقط خود را میبینند، اما اگر از چشم خدا به
بندگان دیگر هم بنگرند کوچکتر از خویش نمییابند