روزی عیسی (ع) در مناجات گفت: خداوندا! دوستی از دوستان خود به من بنما. در ساعت جواب آمد: ای عیسی! در فلان بیابان رو که آنجا ما را دوستی است او را دریاب. چون عیسی (ع) این ندا شنید، رو به بیابان نهاد و رفت. زنی را دید که نه چشم داشت و نه دست و نه پا، افتاده، مور و مگس بر وی جمع آمده و آن زن، ورد زبانش بود. عیسی (ع) گوید: چون آن زن را بدان طریق بدیدم و این کلمات از وی شنیدم، متعجب شدم، پیش رفتم و بدان زن سلام کردم. گفت: علیک السلام یا روح الله. گفتم: ای زن! تو هرگز مرا ندیده ای، چه دانستی که من عیسی ام؟ زن گفت: آن دوست که تو را به من راه نمود، مرا معلوم کرد. گفتم: ای زن! تو را نه چشم، نه دست و نه پا. اندام تو تباه شده، کدام نعمت خدا را شکر می کنی؟ گفت: الحمدلله، دلی دارم ذاکر و زبانی دارم شاکر و تنی دارم صابر و خدا را به یگانگی یاد می کنم که هر چه آلات معصیت بود، از من حق تعالی برداشت؛ اگر چشم داشتمی به نامحرم نگاه کردمی و اگر دست داشتم لقمه ی حرام خوردم و اگر پا داشتم از پی لذات و شهوات می رفتم. این نعمت که حق تعالی به من داده، به هیچ کس نداده

بيا مال من باش تا هميشه
عشقم از تو كم نميشه
عشق خوبم با تو هستم
من به هيچ كس دل نبستم
با تو قلبم غم نداره
عاشقي مون موندگاره
دست گرمت سايه بونه
باورم كن عاشقونه
بگو بگو مال مني
تو آتيش به جونم ميزني
تو با دل من همصدا باش
با نگاهم آشنا باش
وقتي هستي غم ندارم
با تو چيزي كم ندارم
با تو بودن عاشقونست
تو نباشي دل ديونست
سارینا

روزای بدی بود
خیلی خیلی بد
خوب شد که گذشت
تا حالا اینجوری خودمو ندیده بودم
تا حالا هیچ کس منو اینجوری ندیده بود
تا حالا قلبم اینجوری آتیش نگرفته بود
تا حالا صدای هق هقمو هیچ کس اینجوری نشنیده بود
.
. 
.
وای چه روزای بدی بود
خیلی خیلی بد بود
هیچ وقت فکر نمیکردم آدما بتونن اینقد دروغ بگن
هیچ وقت فکر نمیکردم احساسم کشته بشه
اما فکر من با واقعیت فرق داششششت
خدایا ازت ممنون
لیاقت این همه محبتتو نداشتم
خدایا از ته همون قلب شکستم ازت ممنونم
خدایا نزار تنهام بزاره
خدایا این روزا فهمیدم که فقط و فقط تورو دارمو اونو
خدایا دوست داررررررررررررم
خدا جونم بهش نیاز دام