اجازه هست عشق تو را تو کوچه ها داد بزنم؟
رو پشت بوم خونه ها اسمتو فرياد بزنم ؟
اجازه هست مردم شهر، قصه ي ما را بدونن ؟
اسم منو ، عشق تو رو ، توي کتابا بخونن ؟
اجازه هست که قلبمو برات چراغوني کنم ؟
پيش نگاه عاشقت ، چشمامو قربوني کنم ؟
اجازه مي دي تا ابد سر بزارم رو شونه هات ؟
روزي هزارو صد دفعه ، بگم که ميميرم برات ؟
اجازه ميدي که بگم حرف ترانه هام تويي ؟
دليل زنده بودنم ، حرف بهانه هام تويي ؟
اجازه دارم به همه بگم که تو مال مني ؟
ستارتم اينو ميگه ، که تو ، تو اقبال مني ؟
اجازه هست تا ته مرگ منتظر تو بشينم ؟
تو روياهاي صورتيم ، خودم رو با تو ببينم ؟
اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم ؟
بگم مي خوام بخاطرت سر به بيابون بزارم ؟
اجازه هست براي تو از ته دل ديوونه شم ؟
اجازه مي دي که بگم همين روزا مياي پيشم ؟
اجازه هست عکس تو را ، رو صورت ماه بزنم ؟
طلسم قصه ها مونو ؛ با داشتن تو بشکنم ؟
اجازه هست پناه من گرمي آغوشت بشه ؟
هر اسمي جز اسمه خودم ، ديگه فراموشت بشه ؟
اجازه ي تو دست تو، اجازه ي من دست تو
خنده من خنده تو ، شکست من شکست تو

خلاصه ی داستان زلیخا:
در مغرب زمین پادشاهی به نام طیموس زندگی میکرد که دختری زیبارو بهنام زلیخا داشت. شهرت زیبایی این دختر به همهجا رسیده بود و خواستگاران زیادی از امیران و پادشاهان جهان داشت؛ اما به هیچکدام روی خوش نشان نمیداد و دلش از غم عشق فارغ بود. او در ناز و نعمت زندگی را به خوشی میگذراند؛ تا اینکه شبی در خواب، جوانی را میبیند که زیباییاش از حد انسانی افزونتر بود و به یک نگاه، دل از او میبرد. زلیخا از خواب برمیخیزد ولی دیگر آن خوشیها و شادیهای کودکانه از دلش رخت بسته است. او به هرجا مینگرد چهره محبوب را میبیند و با خیال او راز و نیاز میکند. زلیخا دایهای دارد که از کودکی از او نگهداری میکرده و زنی حیلهگر است.
او به تغییر در رفتار و کردار زلیخا پیمیبرد و با چربزبانی از او میپرسد که
زلیخا راز خوابی که دیده است را بیان میکند ودایه نیز این راز را، پنهانی به پدر زلیخا میگوید و باعث آشفتگی او میشود. این عشق، روز به روز زلیخا را نحیفتر و فرسودهتر میکند تا اینکه پس از یکسال، دوباره آن جوان بیهمتا را در خواب میبیند و به پایش میافتد که
جوان زبان به سخن میگشاید که
زلیخا با خوشحالی بیدار میشود و دستور میدهد حلقهای طلایی و جواهرنشان به شکل مار بسازند و به نشانه پایبندی به عشق آن جوان، به پایش میبندد. زلیخا در این عشق تا یکسال دیگر میسوزد و میسازد تا اینکه برای سومین بار، جوان زیبارو را در خواب میبیند؛ اینبار با التماس و زاری از او خواهش میکند که نام و محل زندگیش را بگوید. جوان میگوید:

ستاره ایرانی حاضر در لالیگا در دیدار یکشنبه شب تیم اوساسونا مقابل ویارئال دچار مصدومیت شد و از زمین بیرون رفت.
به نقل از مهر، جواد نکونام هافبک ایرانی تیم فوتبال اوساسونا یکشنبه شب در دیدار با ویارئال در هفته بیستم رقابت های لالیگا دچار مصدومیت و مجبور به ترک زمین شد.
این هافبک ایرانی در دقیقه 86 دیدار به دلیل تکل بازیکن ویارئال مصدوم شد و جای خود را به سانی، دیگر بازیکن اوساسونا، داد. هنوز از میزان مصدومیت بازیکن کلیدی اوساسونا که در این فصل از رقابت ها 5 گل برای تیم خود به ثمر رسانده اطلاعی در دست نیست.
تیم فوتبال اوساسونا اسپانیا یکشنبه شب در حالی که تا دقیقه 90 از میزبانش ویارئال عقب بود، بازی را به تساوی کشید.
فصل گذشته هم "جواد نكونام" در دیدار دوستانه برابر تیم ویارئال دچار آسیب دیدگی شد و حدود شش ماه از میادین فوتبال دور ماند تا همچنان کابوس مصدومیت در مسابقه با این تیم در ذهن هافبک ایرانی باقی بماند

در گذشته جوانی بودم مومن و دیندار، حریص در عبادت و پرهیزکار. یاد دارم
شبی مهمان زیادی در خانه داشتیم، من مشغول عبادت و شب زندهداری بودم و
مهمانها همه خوابیده بودند. به پدرم گفتم: هیچ کدام از مهمانها عبادتی نکردند
و قرآنی نخواندند، چنان در خواب غفلتند که گویا نخوابیدهاند بلکه مردهاند. پدر
که مرد میانهرویی بود گفت: پسرم تو هم اگر بخوابی بهتر است از این که در کار
خلق خدا دخالت کنی.بندگان مدعی فقط خود را میبینند، اما اگر از چشم خدا به
بندگان دیگر هم بنگرند کوچکتر از خویش نمییابند
فکرش نباش مال کسی جز تو نیستم
دیگر به فکر هم نفسی جز تو نیستم
عشق تو خواست با تو عجینم کند که کرد
وقتی به عمق من برسی جز تو نیستم
بعد از چقدر اینطرف وانطرف زدن
فهمیده ام که در هوسی جز تو نیستم
یک آسمان اگر چه به رویم گشوده اند
من راضیم که در قفسی جز تو نیستم
حالا خیالم از تو که راحت شود عزیز
دیگر به فکر هیچکسی جز تو نیستم
